22. روزگار

گردش روزگار را زندگی نام نهادند. برای ادراک آن باید پرده از چیستی زندگانی برادشت:

زندگی یعنی گریه ی آغازین یک نوزاد هنگام تولد ...

زندگی یعنی بیداری شب های یک مادر بر بالین طفل نورس ...

زندگی یعنی یک احساس پر ابهت در چشم پدر.خیره به لبان کودکش هنگامی که به زبان می آورد : نامش را ...

زندگی یعنی برداشتن اولین قدم با پاهایی کوچک به شوق رسیدن...

زندگی یعنی بدرقه با مهر در  مهر تا مدرسه ای که در آن باباییست که سالهاست نان میدهد ...

زندگی یعنی درسی که سال هاست در آن یارهایش مهربانند و دهقانانش فداکار...                                                                                                                                                                   

زندگی یعنی دستانی مضطرب و لرزان که کارنامه ی امیدش را می جوید به امید قبولی...

زندگی یعنی کسب مدرک ضروریست حتی برای شما دوست عزیز...

زندگی یعنی آن آبی که پشت سر مسافر میریزی همچنان که چشمانت می بارند...

زندگی یعنی جوانی که راهی میکنی به سربازی تا مردی تحویل بگیری...

زندگی یعنی اشک شوق پدر و مادر در عروسی فرزندشان که سندیست بر گذر عمر...

زندگی یعنی سالهای متمادی کار و تلاش برای ساختن زندگی ای که ازآن توست...

زندگی یعنی یک مثبت کوچک پای یک ورقه آزمایش که تعهد بزرگی می طلبد...

زندگی یعنی خطوطی که نقش می بندد بر چهره ی آن مادر.آن پدر ...

زندگی یعنی دستان سرد.چشمان بی فروغ و جای خالی آن خطوط ...

زندگی یعنی گریه نوزادی  از نسلی دگر.که آمده جاهای خالی را پر کند...

و ... زندگی تکرار است و تکرار و تکرار...

این تکرار را روزگار نام نهادند که از سرنوشت دوار ما بر می آید.

 

" این پست جهت شرکت در مسابقه (روزگار) وبلاگ یاس وحشی نگاشته شده.بعلت ضیق (ما اینجوری تلفظ می کنیم) وقت نگاریدیمش.و برنامه مسافرت همچنان پا بر جاست. به دلتنگی ادامه دهید.

21. تابستان را چگونه گذراندیم؟ (1)

ما امسال تابستان را نگذراندیم بلکه تابستان از روی ما گذشت و گذرانده شد.

زیرا ما دچار کرختی و بی حسی شدید بودیم و گرمای هوا در بیرون و باد فرح بخش کولر در اندرونی مزید بر تن پروری هر چه بیشتر ما گشته بود.از آنجا که حتی توان تکانی هر چند اندک را در خود نمی دیدیم چه برسد به اینکه تابستان بگذرانیم.بنابراین در دامان امن و گرم رختخواب خویش را به دست تقدیر سپردیم.مسئله دیگر در باب کرختی روز افزون ما مهمانی ماه خدا بود.آدم مهمان که کار نمی نماید بلکه میخورد میاشامد و ... کنگر خورده لنگر می اندازد.به ما ربطی ندارد مسئولین در انتخاب نام برای پاچه خواری بیشتر خدا دقت به خرج دهند. ما فقط مکلف بودیم و امیدواریم حق مطلب را ادا نموده باشیم.

حال با خنک تر شدن هوا و پایان مهمانی از زندگی نباتی خود بیرون آمدهایم و قصد داریم برای تکمیل موضوع انشاء مان به جمع آوری موضوع بپردازیم. از آنجا که موضوعات دورو برمان بعلت نزدیکی تفکرات اطرافیانمان به ما و گذراندن زندگی نباتیشان فعلا تمام گشته.قصد داریم رخت سفر بسته و چندی به کسب علم و تجربه و ... بپردازیم ( لازم به ذکر نیست که از آن چند نقطه ... برداشت دیگری نمایید. ما فقط به کسب علم و تجربه میرویم)

پس از بازگشت تجربیات و دیدنیها را با شما سهیم خواهیم شد. پس انتظار ما را بکشید اگر بهانه مان را هم بگیرید خوشحال میشویم .

20. اسب و هویج

 

خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…

اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…

زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…

هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…

خودتان باشید…

 
نقل شده"

19. دلبستگی

شعر قشنگیه شاید باعث بشه یه نگاه به پایین بندازیم و بریم خرید کفش جدید ........
 
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
================================
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
=========================
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن   
==============
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
==============
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام  
==============  
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
 
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
===
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

18. اومدددد؟

این کفترای بلاگفا چند شبی هست خیلی خوب کار نمی کنن.نمیدونم آبشون نیست. دونشون کمه.     یارانه هاشونو پرداخت نشده و ....

هرچی ما پست می کنیم.نمیرود که بیاید پیشگاه شما.

خدایش شفای عاجل عنایت فرماید.

17. دیر کرد

چی میشد روز بعد از تعطیلات ساعت شروع کاری رو میذاشتن 9. حالا 9 نه 8 . 8 تم نه 7.30...

این بدن ما سیستمش یه جوریه برخی عادات رو به شدت زود به خودش میگیره.

از اونجا که دوره ی آخرالزمونه و خیلی فهیم شده بصورت گزینشی عمل میکنه.یعنی فقط یکسری عادات خاص رو اینجوری باهاشون برخورد میکنه.خواب صبح از این جمله عادت هاست.

دیر بیدار شدم.چشام وا نمیشد.به زور چوب کبریت رفتیم اداره... ای دل غافل... امان از رئیس وقت نشناس.

نشسته بود نگام میکرد. دیدم آب که از سر گذشت چه یه وجب چه... برگشتم بهش گفتم:

این چه وضعیه آقای رئیس اینقدر زود میای اداره؟ که چی بشه؟

تا بیاد هضم کنه دقیقا" چی شده خزیدم تو اتاق و شما را به دیدن ادامه ی خواب دعوت می نمایم

16. مسابقه

 وبلاگ "عطر افشانی های یک یاس وحشی" یعنی ایشون : عطر افشانی های یک یاس ...

اقدام به برگزاری یک مسابقه ادبی کردن که شرکت برای عموم :وبلاگ دار .بی وبلاگ.خونه دار.بچه دار و ... آزاد می باشه. موضوع مسابقه:نوشتن یک متن ادبی.غیر ادبی.بی ادبی... در مورد درد بی درمونی به اسم روزگار می باشد.شرح کامل مسابقه رو میتونید بصورت زنده و مستقیم از وبلاگ اوشون بخونید.

از 90/6/11 - 90/6/18 در سراسر وبلاگ های کشور

آخییییییییی. سبک شدم.دینم و تکلیفم رو نسبت به ادبیات این مرز و بوم تمام کردم


این هم لینک مستقیم مسابقه:                                  

                                                                                                                                                                    
                                                       

15. اختلاف نسل ها

پسر بچه ۳.۵ ساله رو بردن دکتر.دکتر گفته یه مقدار اضافه وزن داره باید رژیم بگیره. بعد رو کرده سمت پسرک و گفته: دیگه نباید چیپس و نوشابه و پفک بخوری.

پسرچه برگشته به دکتر با همون لحن بچه گانه خودش گفته : من خودم میدونم این چیزا واسم بده

ولی خوب دوست دارم نمی تونم نخورم... (پس زمینه: دکتر با فک افتاده)

یه زمانی ما بچه بودیم. میبردنمون دکتر از ترس آمپول اسممون هم یادمون میرفت.اکثر مواقع هم  با اعمال فشار از سمت خانواده و بخصوص مادر به حالت کشان کشان(همان کشون کشون سابق) تا مطب کشونده میشدیم.در حین کشونده شدن تمام مجراهای بدنمون به آبراه تبدیل میشد.حالا اشک و پاک میکردی آب بینی راه میفتاد یه آستین خرج این میکردی و.....

یا  مثلا" میخواستن دو درمون کنن.میگفتن برو دنبال نخود سیاه.ما هم ذوق مرگ ازینکه کار سپردن بهمون میرفتیم دنبال نخود از نوع سیاهش.وسطش هم یادمون میرفت اومدیم چیکار فکر میکردیم با بچه ها قرار بازی داشتیم.خلاصه مشغول بازی میشدیم و....

حالا به بچه های امروزی میخوای بگی برن دنبال نخود سیاه.اول باید تیره حبوباتیان رو کاملا" براشون تشریح کنی.و یک شرح دقیق از آناتومی نخود بدی و... بیخیال باهاشون در نیفتید که...  ور میفتید...

 

14. سالگرد ازدواج

تقدیم به همه ی ازواجی (جمع زوج) که سالگرد عقد یا عروسیشون تو این ۲-۳روز بوده:

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

13. بدون شرح(1)

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

12.کدوم صندلی؟

(معلم فلسفه یک صندلی میذاره وسط کلاس و به شاگردان میگه: شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد!!! یکی از شاگردان دو کلمه مینویسه و ورقه‌اشو میذاره رو میزش و بعداز اینکه معلم ورقه ها را تصحیح میکنه اون بهترین نمره رو میگیره!!!!

... نوشته بوده: کدوم صندلی)

 خونه های پیش ساخته ی مسکن مهر رو دیدید؟ حکایت همین صندلی: اولش نیستن یه روز صبح بیدار میشی میبینی عینهو لوبیای سحر آمیز قد کشیدن و هستن.

بعد که روی روند ساخت و مصالح و... دقیق میشی به این نتیجه می رسی هستند ولی خونه. نیستند. احتیاج به اثبات و مقاله هم نداره...

11. حرف حساب

میگن:این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم 
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید 
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی 
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای 
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای


و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 

هروقت این متن رو میخونم ناخودآگاه لبخند به لبم میاد.حرف حساب جواب نداره...

 

10. عیدتون مبارک هست؟

عید فطر بر همگی مبارک

امیدوارم توی دل همگی هم عید جریان داشته باشه،حتی کسایی که تو این 2-3روز:

با یک جوهر قرمز جلوی اسمشون :کلمه ی " مردود " رو تو کارنامه کنکور کارشناسی ارشد دیدن...

 و اونایی که اسمشون رو تو لیست اسامی آزمون استخدامی وزارت های مختلف ندیدن...

9. نیاکان یا نوادگان.مسئله اینست...

من نمیدانم پدربزرگم که بوده اما ٬به این نکته بیشتر اهمیت میدهم که بدانم:

" نواده ام چه کسی خواهد شد... "

                                                 " آبراهام لینکلن "

مسئله بزرگی که ما خیلی درگیرشیم:باقی موندن تو گذشته... گذشته ای که اسمش روشه: گذشته.

همیشه میگیم : باباش کیه؟ مامانش کیه؟ قبل از برخورد نزدیک با هر کس از شجره نامش یه شخصیت می سازیم که خود فرد و زیر سایه ش میگیره.درسته اصالت مهمه٬ ولی هر انسانی این حق و داره که شخصیت خودشو داشته باشه و با اون پذیرفته بشه.

چند صد ساله که تو توهم گذشته پر افتخارمون سردرگمیم و دیگرانی که هیچ نداشتند٬

از آن هیچ به آینده نوادگانشون فکر کردن و رسیدن به جاییکه آه حسرت ما رو به دنبال داره...

نیاکان ما به آینده ما فکر کردند و ساختند ولی چند صد ساله که ما در تفکر به گذشتگانیم و خراب

 می سازیم...

این ره که می رویم به خرابات است ای ....

8. کلیه

دبستان که بودیم.یه روز از اداره بهداشت ۲تا خانم اومدن مدرسه ما که در مورد یه بیماری واگیردار که اون موقع شایع شده بود٬ به ما اندرزهای پزشکی ـ بهداشتی بدن.

از اونجایی که ما خیلی اندرزپذیر بودیم٬ در حال حاضر چیزی از اون اندرزا یادم نمونده که ذکر کنم.

بعد از اتمام صحبت هاشون اعلام کردن اگه کسی سوالی داره میتونه بپرسه...

یکی از وسطای جمعیت دستش و بلند کرد و گفت:ببخشید خانم٬چه جوری آمپول میزنید توی کلیه

 بچه ها؟

اکیپ ما بخاطر تمرکز زیاد روی سخنرانی آخر سالن نشسته بودیم به همین خاطر کلا چیز زیادی از بحث و نشنیدیم.پیش خودمون فکر کردیم چه مسائل خطرناک و مهمی عنوان شده و ما نشنیدیم(آمپول زدن تو باسن خودش واویلا بود.حالا تو کلیه زدنش دیگه چی بود...)

خانومه با تعجب پرسید:چی؟متوجه نشدم.تو کلیه آمپول بزنیم؟!

استعداد درخشان مدرسه ما هم گفت: بله خودتون گفتید اگه این بیماری خوب نشه مجبوریم به "کلیه ی" بچه ها آمپول یا واکسن بزنیم (منظور از کلیه "همه "بود- به خودتون نگیرید واسه روشن شدا اذهان عمومی گفتم)

راست میگن یادگیری آدم تو کودکی خیلی بیشتره٬فقط نمیدونم چرا از اون همه اندرز فقط این یادم مونده..

7. همه چی آرومه...

دیدید بعضیا چقدر بالون زندگیشون تو ماوراء سیر میکنه و خیلی نرمال و استاندارد طی مسیر میکنن

توی یه خانواده کم جمعیت با رفاه نسبی رو به خوب رشد میکنن و ...

پدر خوب.مادر امروزی و کلا" پایه و خوب...

قیافه خوب...

هیکل خوب...

دانشگاه خوب...

رشته خوب...

جایی کار گیرشون میاد که ملت چند ساله تو کفش هستن واین یعنی کار خوب...

میزنه با یه خانواده توپتر از خودشون وصلت میکنن.بخت سفید و خوب...

کار و قیافه و کلیه متعلقات همسر بسیار خوب...

۲تا خانواده کلی هواشونو دارن.میرن سر یه زندگی شیک و کامل و خوب...

یه جورایی تو زندگیشون همه چی ارومه و کلی اونا خوشبختن (که ایشالا بمونن)

بحث سر زندگی ماست که چرا فقط آهنگهایی تو مایه گروه متالیکا میزنه که واسه به صدا در آوردن هر سازش باید کلی بالا و پایین بپریم و خودمون رو به در و دیوار بکوبیم ...

تازه بعد از پایان کنسرت می فهممیم چه به سرمون اومده.

دوستی داشتم که هر وقت یکی از بچه ها مشکل داشت یا دپرس بود و آرزوی مرگ میکرد میگفت:

ما الان نمی میریم: بعد از قبولی تو یه رشته خوب و گیر آوردن یه شغل توپ و روزی که مثلا"  قراره فرداش با کسی که عاشقش هستیم و بسیار واجد شرایطه عروسی کنیم تصادف میکنیم و بسیار دردناک از دنیا میریم

در اینجا جا داره ضمن تشکر از خدای عزیز ذکر کنم بیان این حرف ها اصلا" به منزله ی ناشکری نمی باشد لطفا" اهنگ ما را به سیاهی آهنگ های هیچکس تغییر ندهید

6.آرامش

اگه از بی خوابی رنج می برید....

اگه احساس آرامش نمی کنید...

اگه شبا اینقدر این دست و اون دست میشید توی رختخواب که چپ و راست و قاطی میکنید...

اگه سرو صدای اطرافیان در نظرتون غیر قابل تحمله...

اگه... (هر اگه ی دیگه که دوست دارید اضافه کنید)...

.

.

.

.

فقط نیم ساعت وقت بذارید و نزدیک افطار برید بازار میوه و تره بار؟!

به لطف خدا و مدد دانشمندان عزیز.که حتی بازار میوه هم از تکنولوژی به دور نمونده.اینقدر با بلندگو از اطراف صدای داد و فریاد تبلیغاتی واسه فروش میوه خواهید شنید.در همون حال که از اطراف به شدت به شما فشار میارن ملت (از قدیم گفتن آدم گرسنه خرید نباید بره) زیر پاتون دائم یه سری اجسام لزج احساس میکنید و....خلاصه یه نگاه به بالا میکنی و میگی یعنی میشه برم بیرون از اینجا

و وقتی برگشتی ...خونه در نظرت بهشت میاد

 

5.سروها ایستاده میمیرند

سروها ایستاده میمیرند 

لیلا اسفندیاری قهرمان و شیر زن کوهنوردی ایران در هیمالیاجاودانه شد   

 

از روز جمعه ۳۱ تیر، پیکر لیلا اسفندیاری در ارتفاعات هیمالیا و بین شکاف‌های یخی آرام گرفته است.  

زنی که صعودهای زمستانی‌اش از مسیرهای مختلف به دماوند و صعودش از دیواره علم کوه، فقط گام‌های نخست او در بلندپروازی‌های بی‌نظیرش در این رشته ورزشی بود.  

اولین زن ایرانی بود که «نانگاپاربات ۸۱۲۶ متری» به عنوان دومین قله دشوار جهان را فتح کرد و در‌‌ همان صعود، سرپرست گروهی بود که تمام اعضایش مردان زبده کوهنوردی ایران بودند. 

 باز به عنوان اولین زن ایرانی به انتهای غار پراو در کرمانشاه رسید و صعودش به یخچال دره‌ یخار نیز موفقیت آمیز بود.
در صعود به قله «کی دو» هم تا آستانه موفقیت کامل پیش رفت. قله هشت هزار متری گاشربروم۲ آخرین نقطه‌ای بود که او بر آن گام گذاشت. جایی که حتی زبده‌ترین کوهنوردان جهان، برای برداشتن هر قدم باید پنج بار نفس بکشند.  

عبدالعظیم برهمنی از کوهنوردان تیم ملی ایران، مقصر اصلی این اتفاق تلخ را کارگر ارتفاع بالای لیلا می‌داند و می‌گوید: «کارگر ارتفاع بالای لیلا هیچ کمکی به او نمی‌کرد؛ به نحوی که وقتی من برای لیلا چای آماده کردم، کارگرش حتی در کنار چادر هم نبود، چه برسد به اینکه در موقع لازم بتواند به لیلا اسفندیاری کمک کند.»  

لیلا دیسک کمر داشت و جراحی هم کرد. گویا ریسک این عمل به قدری بالا بوده که خطر فلج شدن راهم در پی داشته اما لیلا با تمام مصائب مالی که او را در تنگنا قرار داده بود
نه تنها بر این عارضه غلبه می‌کند،  

بلکه ارتفاعات هیمالیا را هم زیر پا می‌گذارد.
 
لیلا اسفندیاری و ماجراهای حیرت انگیز صعودهای انفرادی‌اش به مرتفع‌ترین قلل جهان؛ فقط زمانی بر سر زبان‌ها افتاد که در بام جهان لغزیده و پایین افتاده بود.‌‌  

همان جا که وصیت کرده بود  

اگر افتادم، بگذارید بمانم. می‌خواهم «بام جهان» آرامگاه ابدی‌ام باشد

 روحش شاد و یادش گرامی باد  
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          
 
سروها ایستاده می‌میرند
تقدیم به کسی‌ که ایستاده رفت....
و هیچوقت شکست را قبول نکرد...
 
نقل از وبلاگ"شازده کوچولو" http://www.shazdehkocholo.blogsky.com/
 

i love you pmc -4

خدایا اسم مخترع کولر گازی و آبی و اسپیلت و... نمیدونم تو که میدونی پدرشون رو بیامرز + پدر ادیسون و خودشو زن وبچه و کلا" طایفش.

دوستان دروغ نگفتن که گفتن : اینجا ایران(بیشتر جنوب ایران) ۶ درجه خنک تر از خورشید؟!

                                                                                          i love you pmc

3-تمایز

با یکی از دوستان ردیف دوم  اتوبوس نشسته بودیم ومنتظر تکمیل مسافران و حرکت بودیم که پسرچه ای(مخفف پسر بچه) دستفروش وارد شد و بدون حرف ۱قرآن گذاشت رو صندلی ما و رفت عقب اتوبوس که به بقیه بفروشه.

هرچی صدا زدیم ما نمی خوایم اینو ببر:کلا" مارو ندید می گرفت به امید اینکه آخر سر ورش میداریم.از اونجائیکه قرآن جیبی بود و منم از عاقبت گذاشتنش تو کیفم که کم از بازار شام نداشت می ترسیدم قصد خرید نداشتم.دوستم هم همینطور

خلاصه راننده اتوبوسو روشن کرد و آروم شروع به حرکت کرد.ما هم مونده بودیم نگران که پسرک حتما" جنسشو ببره.آخر سر اومد وقتی دید ما راضی به خرید نمی شیم سرشو از صندلی جلویی ما اورد نزدیک و گفت: "  ۲تاتون گهید؟! و با اشاره به من تاکید کرد: مخصوصا" تو  "

من همیشه دوست داشتم متمایز باشم از دیگران.شاید پسرک متوجه این تمایز شده بود

2-من نمیفهمم؟!

من نمیفهمم: همیشه بزرگ شدن(منظور از لحاظ سنی) رو شرط عاقل تر شدن محسوب می کنن.

ولی در مواردی بر حسب موقعیت و شرایط عقل و عاقلی و بزرگی جای خودشو میده به یه سری تبصره مثل ازدواج...

مثلا" یک دختر خانم ۱۷یا ۱۵ یا حتی ۱۳ ساله در صورتیکه ازدواج کرده باشه خیلی خوبه موهاشو رنگ کنه و به خودش برسه ولی یک دختر خانم مثلا ۳۰ساله ی تحصیل کرده و شاید شاغل اینکار واسش یه جور عبور از یکسری خطوط قرمزه.(البته این مسئله اینروزا دیگه مثل قبل ناهنجاری حساب نمیشه)

منم قبول دارم افراط و زیاده روی تو هر چیزی خوب نیست.و این مسئله یه مثال کوچیکه از این مشکل جامعه ما که اکثر موارد در مسیر نفی عقل و اختیار و قدرت تصمیم گیری افراد عمل میکنیم.دختر و پسر هم نداره.هر چیزی رو که دروجود دیگری نمی پسندیم به ۱۰۰۱عنوان نفی اش می کنیم:خلاف عرفه.خلاف شرعه.خلاف....

پیامبر هم فرمودند ازدواج دین انسان و کامل میکنه نه عقلشو...

اگه ما به هر دلیلی جوونی نکردیم.بقیه رو نهی نکنیم و یا به کامشون تلخ نکنیم.راهنمایی باشیم در بهتر جوونی کردن اونا.شاید ما هم دوباره جوون شدیم...

پ:جوونی کردن منظور تک چرخ زدن و کراک و پارتی آنچنانی و.... نیست.فقط هم جوونا مد نظر نیستن.

   یه سری کارای ساده و بی ضرر که هر کسی دوست داره انجام بده.با اختیار خودش به سلیقه خودش بدون اینکه مورد قضاوت قرار بگیره...

1-آغاز شو ....

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود             که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است     بناله  دف  و  نی  در خروش  ولوله  بود

مباحثی که در  آن مجلس جنون  میرفت               ورای مدرسه و قال و  قیل  مسئله  بود

دل  از  کرشمه  ساقی  بشکر  بود  ولی               ز نا مساعدی  بختش اندکی  گله  بود

قیاس کردم و آن چشم جاودانه ی  مست             هزار ساحر  چون سامریش در گله بود

بگفتمش  بلبلم   بوسه ای  حوالت   کن              بخنده گفت کیت با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش        میان  ماه  و  رخ  یار  من  مقابله   بود

                                دهان  یار که  درمان  درد  حافظ  داشت

                               فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله  بود

همیشه" اولین" هر چیزی مهم ترین و سخت ترینش هم هست.مثل اولین مطلب یه وبلاگ،من تفالی به دیوان حافظ زدم و شعر رو عینا" اینجا نقل میکنم بدون (هیچ دخل وتصرف و حتی سانسور.که البته کمی احتیاج داره) فقط خوشبینانه مطلبی رو که دوست دارم جواب تفال خودم بدونم پر رنگ یا کلفت رنگ( همان بولد سابق) می کنم و اینچنین بود که یا علی گفتیم و ....