46. یلدای ما

به سلامتی و میمنت نوشت:

شب یلدا ٬ نماد شب های طولانی و کشدار پاییز هم رسید. امیدوارم خوشی ها و موفقیت های همه عزیزان آشنا و غریبه مثل این شب کش بیان و تمام زندگی و دورانتان رو در بر بگیره. به افتخار یکی از معدود بهانه های دور هم بودن ٬ امشب رو باهم ٬ دور هم ٬ به یاد هم و برای هم شاد باشیم.

45. توهم

یه سالن پینگ پنگ(تنیس روی میز ) رو در نظر بگیرید: ۷تا میز تنیس قرار داره و ۱۴ تا بازیکن دارن روی این میزا بازی می کنن. یک هو یه نفر وارد سالن میشه و بدون توجه به افراد بلند داد میزنه: یوسفی .... یوسفی .... یوسفی .... (با حالت جستجو گری)

همه ساکت میشن برمیگردن حیران به ایشون می نگرند. و ایشون باز هم : یوسفی ... یوسفی...

یه نفر بهش می گه: ما اینجا یوسفی نداریم.

ایشون با حالت کلافه: آخه گفتن تو سالن شطرنجه...

اون ۱۴ تا بازیکن + میزا و راکتا و تمام متعلقاتشون اینجوری شدن

یعنی ما مو میدیدیم و ایشون پیچش مو٬ از دل تنیس روی میز شطرنج رو میدیدن.

 

           

44. اطلاعیه

دوستان و همراهان عزیز(به روش مجریان تلویزیون ):

با تشکر از لطف شما دوستان و همراهان (خدایی خیلی کیف داره گفتنش) و شرمندگی روزافزون خودم از اینکه مدتی به علت گرفتاری و نبودن در خدمتتون نیستم٬ البته امیدوارم بیش از ۱هفته به طول نینجامد.

این پست برای جلوگیری و باز کردن مداوم صفحه وب توسط شما دوستان عزیز و همراهان گرامی می باشد. به محض بازگشت آپ خواهیم کرد.

البته دوستان و همراهان عزیزی که دوست دارن با باز کردن این صفحه آمار بازدید ما رو بالا ببرن قدمشون بر چشم و دل و جان و کلا زندگی ما...

لطفا تا اطلاع ثانوی دعاهای خیرتان را بدرقه راه ما نگه دارید.

 

تذکر نوشت: تمام جوانان وطن را توصیه می کنیم به شرکت مسابقه ای که در وبلاگ کرگدن عاشق  برگزار می شود.

43. خفاش شبم باش

دختر خانمي تعريف ميكردن كه چند سال پيش، زمانيكه متد خفاش شبي تازه رواج پيدا كرده بود و خانم ها همه رو به چشم خفاش ميديدن مگر اينكه خلاف اون ثابت ميشد:

يه شب بعد از پايان خريدشون سوار تاكسي ميشن به قصد رفتن به منزل. هوا تاريك بوده و منزل ايشون هم هنوز خيلي محله پر رفت و آمد و تو بورسي نبوده، علاوه بر اين هيبت خوفناك آقاي راننده مزيد بر علت ميشه كه ايشون جهت آماده سازي خودشون براي نشان دادن واكنش هاي ايمرجنسي ( همون فوري )  شروع به خيال پردازي هاي خفن جنايي مي كنه و انواع حالات دفاعي خودش در مواجهه با مهاجم رو مرورميكنه ...

خلاصه اينكه ميرسن سركوچه مقتول ، و از اونجاييكه لامپ ها هم سوخته بودند همه جا تاريك بوده.

اين خانم به محض ايستادن تاكسي سعي ميكنه پياده بشه كه حداقل راه فراري داشته باشه.

پاشو ميذاره بيرون هركاري ميكنه كيفش و نميتونه در بياره و از اونجاييكه دستش حلقه به دور بند كيف بوده ، گير ميكنه.مي گفت مثل اين بود كه يكي گرفته بود مي كشيدش و ايشون هم اينقدر استرس داشته كه فقط سعي داشته كاملا از ماشين بيرون بياد و نمي تونسته.

خلاصه اينه شروع مي كنه به داد و فرياد و فحش ، كه ولم كن ، چيكارم داري و ... بوق  بوق

گفت:يه لحظه برگشتم ديدم ۲تادست راننده رو فرمونه و با چشم در اومده و وحشت زده داره نگام ميكنه.سرمو چرخوندم ديدم: اي وايييي بند كيفم تو دسته در ماشين گير گرده.  از اون ور هم يه تعداد از جووناي هميشه در صحنه سر كوچه بايست در حاليكه به شكل علامت سوال در اومده بودن داشتن نگام مي كردن...

ديگه به بقيه اش كه در چه شكلي از ماده خودش رو به خونه رسون كاري نداريم.(جهت اطلاع ماده اشكال مختلف داره:ميتوني از خجالت آب بشي و به حالت مايع در بياي و...)

يعني آدم سوسك بشه و يه جاهايي دنبال يه لقمه غذا بگرده بهتره از ضايع شدن به اين نحو.

 

نصيحت نوشت: دوستان و ملت غيور عزيز كمي منطقي باشيم و اينقدر غير منطقي حس همذات پنداري با مقتولين ومصدومين و... نكنيم كه نتيجه جز بووووق  نخواهد داشت.

42. محرمی اینچنین ام آرزوست ...

بازین چه شورش است که در خلق عالم است...

شعری که برای من و هم نسلانم تداعی کننده ی محرم و عاشوراست.                                          

محرم و عاشورایی که امام حسین اش منزلت داشت و عزت نفس ای که یزیدیان جملگی حیرانش بودند . حیران لب تشنه ی کودکانی که اگر چه دل پدر را می شکست اما قامت و غرور او را نه...         محرم و عاشورایی که مداحان اش آرام و متین می خواندند و بر خاسته از دل بود که چون نیشتری قلب هایمان را به یاد مظلومیت این قوم می شکافت...

مظلومیتی که به بهای هیچ اشکی  به ذلت فروخته نمی شد.

عاشورایی داشتیم که سرو قامت لشکریانش در ره آزادی سر به آسمان گذارد.

نسل امروز اما٬ محرم و عاشورایشان هر روز با نوای جدیدی به روز می شود...

هیچ بیتی یادآور محرمشان نیست٬ زیرا که نواهای حسینیه های روییده در هر کوی و برزنشان آمیخته در هم است و هر کدام ساز خود را می زند و در تعزیه هایشان لشکریان را با آن می رقصانند.

امام حسین (ع) شان نماد گریه است و زاری...

امام حسین (ع) ما اما٬ بانگ بلندی بود به نام آزادی...

کربلایشان محو شده در دود و آتش خیمه ها و لب تشنه کودکان و گریه ی زنان که جگر را بسوزاند...

کربلای ما یادآور عزت بود...ایثار و صبر... عقل را به تفکر وا می داشت...

من به کربلایم فکر می کنم٬ احساس غرور و افتخار در برم می گیرد و لبخندی هرچند تلخ بر لبانم می نشیند٬ که امامی دارم آنچنان آزاده.

او به کربلایش می نگرد: دود و آتش خیمه ها چشمانش را خیس اشکی می کند که دیدگانش را تار و از دیدن عاجز...

او بر احوال امامش اشک می ریزد و من اگر اشک می ریزم٬ بر احوال خودم است که امامم چنین بود ومن این...

محرمشان نشان از محرم ندارد٬ ترسم از آن روز که محرمشان ٬محرممان گردد.

 

تامل نوشت: فکر می کنم این ایام ... فکر اینکه: تا کجا خواهم ایستاد.... در مقابل ظلم و جور و دروغ و رشوه و...

کربلا جریان دارد در لحظه های ما٬ کربلا آنجایی است که سرو باشی در مقابل طوفان ظلم.

امام من تا پای جان ایستاد٬ من تا کجا خواهم ایستاد؟!؟!

 

بعدا نوشت: دوستان عزیز فکر کنم نوشتن یک توضیح کوچیک برای درک بهتر مطلب لازم باشه:

هدف این پست محکوم کردن نسل جدید نیست زیرا که خود در این مسئله مظلوم  واقع شده اند. بحث اصلی بر سر کسانیست که ارزش ها رو تغییر میدن و حقیقت عاشورا رو در سایه ی حواشی ماجرا قرار  دادن و نسلی که تازه میخواد با عاشورا آشنا بشه با این مسائل روبرو میشه.

41. من به تو باور دارم

خیلی وقت ها شکر می کنیم... خیلی وقت ها کفر می گیم .... یه وقتایی این بین هیچی نداریم که بگیم...

عقل در گوشت زنگ شکر میزنه ولی احساس با تمام توان  کفر و فریاد میزنه ...

این همون وقتیه که با تمام وجود خواسته ای رو فریاد زدی و امید به اجابت بستی ...

و زمانی به خودت میای و این احساس که فغان رو به سمت کوهی زدی که پژواکشو فقط خودت شنیدی و دیگه هیچ ...

یه لحظه، تو خلوت ذهنت ، انعکاس یه جمله : نه کسی شنید و نه اجابت کرد... اصلا کسی من رو دید ؟!

شاید این یه شروع باشه ، یه آغاز برای بازگشت از راهی که رفتی و شک به تمامی داشته ها،...

ولی ، باز خودمو گول می زنم : فاصله زیاده اما ، یه روزی ، میرسه به گوش اونی که باید.

هنوز فرصت باقیست...

... و هنوز منم و ترس از روزی که خودم رو بابت دروغایی که به خودم گفتم نبخشم...

من به تو باور دارم ... تو ولی مرا باور کن که ایمانم باور تو را سخت محتاج است.


متاثر نوشت: این متن رو آماده کرده بودم و قبل از تایپ با وبلاگی آشنا شدم که غمین از دست دادن عزیزش

                است. این پست رو تقدیم میکنم به نویسنده وبلاگ " دالان بهشتی برای نیلرام " و تشکر از بنفش



40. کتاب های بر باد رفته

این هفته هفته کتاب و کتاب خوانی بود.در اینکه ملت ما خیلی اهل کتاب نیستند بحثی نیست ولی...

2 شب پیش در نمایشگاه کتابی به همین مناسبت، در یکی شهرهای فرهنگ و هنر دوست کشور بارندگی شدید بود و برق قطع میشه به طوریکه تمام سالن های این نمایشگاه رو تاریکی مطلق فرا می گیره:

ملت غیور و همیشه در صحنه حاضر پس کشیدن مقدار متنابهی جیغ و فریاد که هنوز علت آن مشخص نشده(آخه اینهمه جمعیت اونجا بودن فقط برق رفت چه ترسی داره که اینهمه هیاهو راه انداختید) خلاصه یه عده هم شروع کردن به درو کردن کتاب های چیده شده در غرفه ها و تا نیروی انتظامی برسه نصف مزرعه رو درو کردند. 

لازم به ذکر می باشد نیروی انتظامی جهت تخلیه مردم مجبور شد با ماشین وارد نمایشگاه شود.

یه موقع یکی دزدی می کنه میگن فقر و نداری باعثش بوده، هرچند این مسئله هم توجیه خوبی نیست.اما افراد حاضر در یک نمایشگاه که معمولا در جایی دور از مرکز شهر برگزار می شه و باید علاقه مند باشی تا تو بارون این مسافت رو طی کنی، مثلا قشر فرهنگ دوستی محسوب میشن که بعید میدونم اونقدرها در مضیقه ی مالی قرار داشته باشند.

چطور این عمل رو میشه توجیه کرد؟!  و آیا اصلا توجیهی وجود داره؟

چرا بعضی کارها و مسائل اینقدر راحت شده و قبح شون از بین رفته؟ یه زمانی مردم نون حلال خوردن رو لازمه عاقبت به خیری میدونستن، شمایی که شاید جهت شیطنت و خنده اینکارو کردی:

نون حلال خوردن فقط مصداقش نون نیست... همین کتابی که شما بردی همراهش خیلی چیزای دیگه رو هم به باد دادی...

چیزایی مثل: فرهنگ، شعور ، اعتماد و ...

انجام بعضی کارا در برخی مکان ها دیه ش چند برابره... فقط نباید آدم بکشی که دیه بدی

شما روح کتاب خوانی و کتاب خوان های واقعی حاضر در اونجا + زحمات ناشرین و غرفه دارها رو کشتی...

آیا میشود که رستگار شویم...


توجه نوشت: عزیزان کتاب دوست و با فرهنگ حاضر در نمایشگاه به هیچ عنوان مخاطب این پست نیستند.