۱-۲ساعت درگیر نوشتن پستی بودم که به زعم خودمان درخور هموطنان مصیبت دیده ی آذری باشد ٬ هنگام پست مطلب به ناگاه صفحه رفت و نوشته ها غیب گشتند و ما هرچه دور و ور میز و حتی زیر فرش را گشتیم اثری نیافتیم. از آن موقع تاکنون آرام و قرار نداریم و حرص می خوردیم از بر باد رفتن آن متن...

از سر شب فکرمان حسابی مشغول این مسئله ست :حال که پاک شدن چند سطر ٬اینچنین برای ما مهم بود٬ وای بر احوال آنان که زندگی شان در چشم بر هم زدنی نیست شد و عزیزشان پر کشید...

آنزمان که در کنار عزیزانمان در بستر به قصد خفتن آرام گرفته ایم٬ کافیست چشم برهم نهاده و تصور کنیم آن لحظه را که زمین لرزید٬ باشد که بلرزد دل من و تو...

بگذار دل هایمان بلرزد ٬ اما دست هایمان نه. این دست ها اکنون وظیفه ی سنگینی دارند.

این دست ها باید آرامشی باشند بر دست های لرزان٬ مرهمی باشند بر زخم های گران٬ مامنی باشند برای دل های نگران.

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتانیم نوشت : این روزها غیرت های ایرانی٬ بسیار قلمبه گشته است.برای تخلیه این قلمبگی غیرت و مهر می توانید از طریق وبلاگ بابک اسحاقی عزیز و یا اینجا اقدام نمایید.

پیشواز عید نوشت : پیشاپیش عید فطر را تبریک گفته + یک تبریک ویژه خدمت دوستان سنی. امیدوارم عید بر شما مبارک و میمون ( منظور بعد حیوانی کلمه نمی باشد) باشد.

گوشزد نوشت : در مسافرت های بین شهری و در اتوبوس اگر  صندلی جلوی شما یک بانو  نشسته باشد که مطابق با مد روز یک برج العربی بر سر خود ساخته است ٬هیچ تلاشی برای دیدن صفحه تلویزیون و فیلم در حال پخش ننمایید که کاریست بس عبث و بیهوده.